تبليغاتX
sweet dreams
.:: ای کاش عظمت در نگاه تو باشد نه در چیزی که به آن می نگری ::.

 

زیباترین بهانه لحظه های زندگی ام

نمی دانم وقتی که آرام در نگاهم نشستی

شاد باشم یا غمگین

به برکت وجود تو بود که طعم زندگی را چشیدم

نگاهم که به اینه گره می خورد

جمع شدن قطره قطره تو را دیدم

و اینکه آماده باش برای جدایی

باید رها شوی بر پهنای صورتم بغلتی

و شادمانه مرا در این سوگ تنهایم بیشتر فرو بری

بهانه چشمهایم

کمی آرام تر از دیدگانم جدا شو

تا من هم به پاس مهربانی ات

قطره ای دیگر نثارت کنم

نمی دانم اگر روزی نیایی

کدامین دست

گونه های خشکیده مرا سیراب می کند

بهانه زندگیم

*هزار شاخه گل تقدیم به نگاه مهربانت می کنم*

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم تیر 1386ساعت 13:55  توسط لیلا | 

هوا تر است به رنگ هوای چشمانت

دوباره فال گرفتم برای چشمانت

اگر چه کوچک و تنگ است حجم این دنیا

قبول کن که بریزم به پای چشمانت

دلم مسافر تنهای شهر شب بوهاست

که مانده در عطش کوچه های چشمانت

تمام آینه ها نذر یاس لبخندت

جنون آبی دریا فدای چشمانت

به انتهای جنونم رسیده ام اکنون

به انتهای خود و ابتدای چشمانت

من و غروب و سکوت و شکستن و پاییز

تو نیامدن و عشوه های چشمانت

خدا کند که بدانی چقدر محتاج است

نگاه خسته ی من به دعای چشمانت

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و دوم اردیبهشت 1386ساعت 15:20  توسط لیلا | 

کاشکی یه روز با همدیگه سوار قایق می شدیم

دور ازنگاه آدما هر دومون عاشق می شدیم

کاش آسمون با وسعتش تو دستامون جا می گرفت

گلای سرخ دلمون کاش بوی دریا می گرفت

کاش تو هوای عاشقی لیلی و مجنون می شدیم

باد که تو دریا می وزید ما هم پریشون می شدیم

کاشکی یه ماهی قشنگ برای ما فال می گرفت

برامون از فرشته ها امانتی بال می گرفت

با بال اون فرشته ها تو آسمون پر می زدیم

به شهر بی ستاره ها به آرومی سر می زدیم

شب که می شد امانت فرشته ها رو می دادیم

چشمامونو می بستیمو به یاد هم می افتادیم

کاشکی تو دریای قشنگ خواب شقایق می دیدیم

خواب دو تا مسافرو عشق و یه قایق می دیدیم

کاشکی می شد نیمه ی شب با همدیگه دعا کنیم

خدای آسمونارو با یک زبون صدا کنیم

بگیم خدای آسمون مارو ز هم جدا نکن

هرگز به عشق دیگری مارو تو مبتلا نکن

کاش مقصد قایق ما یه جای دور و ساده بود

که عکس ماه مهربون رو پنجرش افتاده بود

کاش یه پرنده بودی و من واسه تو دونه بودم

شک ندارم اون موقع هم اینجوری دیوونه بودم

کاش تو ضریح عشق تو یه روز کبوتر می شدم

یه بار نگام می کردی و اون موقع پرپر می شدم

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم فروردین 1386ساعت 15:42  توسط لیلا | 

 

بمان امشب کنار لحظه های بیقرار من

ببین با تو چه رویاییست رنگ شوق چشمانم

شبی یک شاخه نیلوفر به دل آبیت دادم

هنوز از عطر دستانت پراز شوق است دستانم

تو مثل لحظه ای هستی که باران تازه می گیرد

و من مرغی که از عشقت فقط بی تاب و حیرانم

تو می آیی و من گل می دهم در سایه ی چشمت

و بعد از تو منم با غصه های قلب سوزانم

تمام آرزوهایم زمانی سبز می گردد

که تو یک شب بگویی دوستم داری تو می دانم

غروب آخر شعرم پر از آرامش دریاست

و من امشب قسم خوردم تو را هرگز نرنجانم

به جان هر چه عاشق توی این دنیای پر غوغاست

قدم بگذار روی کوچه های قلب ویرانم

بدون تو شبی تنها و بی فانوس خواهم مرد

دعا کن بعد دیدار تو باشد وقت پایانم

 

+ نوشته شده در  شنبه هجدهم فروردین 1386ساعت 0:16  توسط لیلا | 

سال نو مبارک

امیدوارم که سالی خوب و خوش همراه با موفقیت سعادت و کامیابی در پیش رو داشته باشین.

به امید شادی و خوشی برای تمام مردم ایران زمین.

 

تصمیم بگیر امروز زندگی را به عنوان هدیه نگاه کنی کمی وقت صرف کن وتمام نعمتهای زندگی  خودت را فهرست کن           

آیا میدانی که هر روز خود یک هدیه است؟

بیشتر مردم زندگی را فقط برای خود میخواهند. ومایلند هر چه بیشتر به چنگ آورند. با این روحیه  زندگی دیگر هدیه به حساب نمیاید بلکه بیشتر شبیه ربودن از دیگری است. برای اینکه هر روز یک هدیه احساس شود باید در عمق وجودت احساس کنی که کسی قادر نیست آن را از تو بگیرد. آیا منظور از هدیه همین نیست که چیزی کاملا متعلق به تو باشد ورشته هائی به آن متصل نباشد. به نظر میرسد که به زندگی رشته هائی متصل است  تو باید سخت کار کنی تا شایستگی خود را ثابت نمائی  باید برای کسب عشق و تائید تلاش کنی  که احتمال دارد از تو گرفته شود.همه این چیزها در ذهن وجود دارد از نظر روح زندگی یک هدیه خالص است وهمیشه تازه وروان مانند آب یک چشمه.چنین روحیه ای کلید بخشش به دیگران است  اگر به خود صادقانه بگوئی که آنچه من دارم از خداست و به او بر میگردد آنگاه همانگونه که زندگی به تو اعطا  شده است  تو هم با همان روحیه به دیگران خواهی بخشید.

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه یکم فروردین 1386ساعت 16:5  توسط لیلا | 

حسرت نگاه پنجره‌ها را گرفته است

بغضي گلوي زخمي ما را گرفته است

كي اين سفر به آخر خود مي‌رسد، ببين

دستم چگونه، دست دعا را گرفته است

در انتظار آمدنت، لحظه مي‌كشيم

يك عمر انتظار كجا را گرفته است

آن قدر عاشقيم كه عشق تو از نگاه

پس كي، كجا چگونه، چرا؟ را گرفته است

حالا غروبها همه باراني‌اند و بس

باران عجيب حال هوا را گرفته است

برگرد و با وسيع خودت آسمان بساز

غربت نه آسمان، همه جا را گرفته است

بشكن طلسم غربت ما را، دعا بخوان

دستي از اين قبيله، خدا را گرفته است

سر در گميم بين غزلهاي نيمه جان

حال و هواي قافيه ما را گرفته است

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم اسفند 1385ساعت 15:8  توسط لیلا | 

دو به دو در خیابان

دختران و پسران هم سن و سالم

دست در دست، چشم در چشم

قدم زنان، بدون نگرانی از فرداها

با خوشحالی

به روی عشق لبخند می زنند



افسوس و صد افسوس

که من اینجا با پاهای خسته تنها خواهم ماند...

چرا که هیچکس را سر دوستی با من نیست...

روزهایم چون شبها و شبهایم چون روزها


 

تهی از درد و لذت می گذرند

بی آنکه کسی در گوشم آوای خوش

"دوستت دارم" را زمزمه کند



به سوی فرداهای دورشان همه دختران و پسران

هم سن و سالم به پیش خواهند رفت

دست در دست، چشم در چشم

بدون نگرانی از فرداها

آنچه بینشان گفته خواهد شد چیزی جز

عشق و دوستی نخواهد بود

دریغا که من اینجا با پاهای خسته

تنها خواهم ماند...

چرا که هیچکس را سر دوستی با من نیست...


روزهایم چون شبها و شبهایم چون روزها

تهی از درد و لذت می گذرند

آه ای آفتاب! کی برایم خواهی درخشید؟



چونان دختران و پسران هم سن و سالم

من نیز این عشق را می شناسم

چونان آنها من نیز از خود می پرسم که

کدامین روز من هم

دستم در دستی، چشمم در چشمی

بی ترس از فردا

قلبی سرشار از خوشی خواهم داشت؟

آنروزی که دیگر دردی در پایم نباشد...

روزی که مرا نیز کسی باشد که دوست

بدارد...

کدام روز؟...کدامین روز؟...

؟

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم اسفند 1385ساعت 5:23  توسط لیلا | 

 

 

یادمان باشد اگر شاخه گلی را چیدیم

وقت پرپرشدنش سوز و نوایی نکنیم

پر پروانه شکستن هنر انسان نیست

گر شکستیم زغفلت من ومایی نکنیم

 

 

زمانی که دست زندگی سنگین و شب بی ترانه است هنگام عشق و اعتماد

است.دست زندگی چه سبک می شود و شب چه پر ترانه آنگاه که به همه

عشق می ورزیم واعتماد داریم.آنگاه همه چیز سبک تر می شوند وترانه

ها از میان تاریکی بر می خیزند.

 

 

اگر بتوانم در قلب یک انسان گوشه ای تازه را به او بنمایانم بیهوده نزیسته

ام.نه شعف یا درد یا شادی یا نا شادی.نفرت به همان اندازه دوست داشتن خوب است- یک دشمن می تواند به خوبی یک دوست باشد.برای خود زندگی کن- زندگی ات را بزی سپس به راستی دوست انسان خواهی شد.

 

 

شعور یک گیاه در وسط زمستان از تابستان گذشته نمی آید از بهاری می آید که فرا می رسد.گیاه به روزهایی که رفته نمی اندیشد به روزهایی می اندیشد که می آید.اگر گیاهان یقین دارند که بهار خواهد آمد چرا ما انسانها باور نداریم که روزی خواهیم توانست به هر آنچه می خواهیم دست یابیم.

 

 

یک انسان می تواند آزاد باشد ولی بزرگ نباشد اما هیچ انسانی نمی تواند بزرگ باشد و آزاد نباشد.

 

 

شگفت انگیزترین چیز آنست که تو و من همیشه در سرزمینی ناشناخته برای دیگران با هم قدم بزنیم.هر دو دست هایمان را دراز کنیم تا بهره خود را از زندگی بگیریم.و زندگی به راستی سخاوتمند است.

زندگی سخاوتمند است و انسان تنگ چشم.گویی مغاکی میان زندگی و نوع بشر وجود دارد و- برای عبور از این مغاک – شهامت لمس کردن

روح خود و دگرگون کردن سوی آن لازم است.به نظر تو آیا حسرت سزاست؟

 

 

دوست دارم سراسر زندگی را که در من است بزیم وهر لحظه را تا نهایتش درک کنم.

 

 

هر بار که دو عاشق با هم ملاقات می کنند در حقیقت چهار آوایند که سخن می گویند.دو تا از آنها مرئی اند رابطه ای متفاوت از دو آوایی دارند که نا مرئی اند.

شاید دو آوای مرئی مشغول بحثی خشونت بار در زمینه مسائل مادی باشند

اما ارواح آنها در صلحند و آرزو دارند به هم نزدیک تر شوند.

 

جبران خلیل جبران

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم بهمن 1385ساعت 5:41  توسط لیلا | 

 

زندگی يعنی چکيدن
همچو شمع از گرمی عشق
زندگی،يعنی لطافت
گم شدن در نرمی عشق

 

زندگی ، يعنی دويدن
بی امان در وادی عشق
رفتن و آخر رسيدن
بر در آبادی عشق

 

می توان هر لحظه ، هر جا
عاشق و دل داده بودن
پر غرور چون آبشاران
بودن اما ، ساده بودن

 

می شود اندوه شب را
از نگاه صبح فهميد
يا به وقت ريزش اشک
شادی بگذشته را ديد

 

می توان در گريه ابر
با خيال غنچه خوش بود
زايش آينده را در
خزانی ديد و آسود

 

 

 

... در زندگی آنچه زود از دست می رود خود زندگيست . از اين روزها فقط

خاطراتی باقی می ماند، خاطراتی که در سرنوشتمان فقط گاهگاهی تصوير تاريک

و روشن  اين دوران را نمايان ميکند و هر زمان که می گذرد برگی از صفحه

خاطرات کنده و به پيمانه عمر اندکی افزوده می شود ...

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم دی 1385ساعت 6:28  توسط لیلا | 

بهترين دوست اون دوستيه كه بتوني باهاش روي يك سكو ساكت بشيني و چيزي نگي و وقتي ازش دور ميشي حس كني بهترين گفتگوي عمرت رو داشتي


 ما واقعا تا چيزي رو از دست نديم قدرش رو نمي دونيم ولي در عين حال تا وقتي كه چيزي رو دوباره به دست نياريم نمي دونيم چي رو از دست داديم .


 
اينكه تمام عشقت رو به كسي بدي تضميني بر اين نيست كه او هم همين كار رو بكنه پس انتظار عشق متقابل نداشته باش ، فقط منتظر باش تا اينكه عشق آروم تو قلبش رشد كنه و اگه اين طور نشد خوشحال باش كه توي دل تو رشد كرده


 در عرض يك دقيقه ميشه يك نفر رو خرد كرد در يك ساعت ميشه يكي رو دوست داشت و در يك روز ميشه عاشق شد ، ئلي يك عمر طول مي كشه تا كسي رو فراموش كرد


 
دنبال نگاهها نرو چون مي تونن گولت بزنن، دنبال دارايي ترو چون كم كم افول مي كنه ، دنبال كسي باش كه باعث بشه لبخند بزني چون فقط با يك لبخند ميشه يه روز تيره رو روشن كرد ، كسي رو پيدا كن كه تو رو شاد كنه


دقايقي تو زندگي هستن كه دلت براي كسي اونقدر تنگ ميشه كه مي خواي اونو از رويات بكشي بيرون و توي دنياي واقعي بغلش كني


 رويايي رو ببين كه مي خواي ، جايي برو كه دوست داري ، چيزي باش كه مي خواي باشي ، چون فقط يك جون داري و يك شانس براي اينكه هر چي دوست داري انجام بدي


 آرزو مي كنم به اندازه ي كافي شادي داشته باشي تا خوش باشي ، به اندازه كافي بكوشي تا قوي باشي


 به اندازه كافي اندوه داشته باشي تا يك انسان باقي بموني و به اندازه كافي اميد تا خوشحال بموني

 

+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم دی 1385ساعت 14:12  توسط لیلا | 

به گـوش من سـرود دلکش هستی

 

       چه می خوانی؟


عزیزم! 


  همسفر 


   ای مهربان


آهسته کن آواز سازت را 

 

صدای گریه می آید...


دلم را می خراشد


گریه می بندد گلویم را


تمامم

 

هوش و گوش وآتش ودرد است


به سمت سرزمین عشق

 
سراپا گوش بودم دوش


صدای گریه می آمد...

 
دو چشمم خوب مالیدم

 
 واز پیش نگاهم پرده برچیدم


به یکسو چشمهء خون دیدم ونعش صداقت را 

 

به سوی دیگری شب خون شورعشق و الفت را


وطفلی را میان شعله دیدم 


                  نان می خواهد


بدیدم رهزنانی را


که روح بیکران عشق را


             برپیکرغول بیابان حمل می کردند...


دوباره چشم هایم را


        به پشت دست مالیدم


وچون دیوانگان برخویش وحال خویش خندیدم

 
عزیزم


  همسفر


     ای مهربان!


آهسته کن آواز سازت را ! 


به گوش من سرود دلکش هستی


       چه می خوانی؟


میان گریه خندیدن نمی زیبد

 
       صدای گریه می... 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم آذر 1385ساعت 9:53  توسط لیلا | 
+ نوشته شده در  سه شنبه هفتم آذر 1385ساعت 11:28  توسط لیلا | 
وقتی تو را ميبينم می پندارم که در آغاز روز ايستاده ام و طلوع خورشيد را می بينم هر چند که شب باشد،وقتی تو را می بینم که بر زمينه سياه آسمان زندگی ستاره ای درخشيده است هر چند که روز باشد . نمی دانستی،نمی دانی و هر گز نخواهی دانست که چقدر دوستت دارم.
هر کس که مرا ميجويد می يابد : هر کس که مرا يافت می شناسد ،هر کس که مرا شناخت عاشقم می شود و هر کسی که عاشقم شد عاشقش می شوم و هر کس را عاشق شد او را می کشم و هر کسی که کشتم خودم خون برايش می شوم که چيزی جز من لايق او نيست.

دلم می خواست همچون کبوتری بودم و بر قلب کوچکت آشيانه می کردم و هميشه مهمان تو بودم دلم می خواست تا رگی از بدنت بودم تا اين زمانه نتواند ما را از هم جدا کند، من غم را در سکوت و سکوت را در شب و شب را در بستر و بستر را برای فکر کردن به تو دوست دارم ،من تو را به خاطر عشقت و عشق پاکت را به خاطر دلم و دلم را برای عشق به تو دوست دارم

ديگر خودم را ز تو جدا نمی کنم
ميدانم همچو تو دوست پيدا نمی کنم
ای مهربان به تو مديونم به خود مگير
جز يک گذشت ،آنهم از تو تمنا نمی کنم
وقتی به اين اميد به هوايت نشسته ام
سوگند که عقده دل وا نمی کنم
من تو را به پای خويش کشانده ام
ديگر به رغم آن گناه بيجا نمی کنم
وقتی که به حرفهای دلم گوش می کنی
ديگر گناه به آن سوی فردا نمی کنم
خوشبختی وجود من از صداقت توست
اين بار به جان خودم خطا نمی کنم

وقتی به دنيا آمدم به من آموختند دوست بدار و حال آنکه ديوانه وار دوست دارم يورش وحشيانه يک خزان می گويد فراموش کن اما وقتی دو دل به هم پيوند می خورند جدائيشان محال است
چون يک غريب به ساحل تو آمدم،چون ميهمان در خانه ات ماندم و چون دوست خانه ات را ترک می کنم،محبوب من بی وداع با من مرو ،دلم آرام گير و بگذار مان وداع شيرين باشد

+ نوشته شده در  جمعه سوم آذر 1385ساعت 22:14  توسط لیلا | 
   تقدیم به مامان قشنگ و گلم که تو دنیا تکه

به خاطر تمام زحماتی که برای من کشیدی ممنونم و از خدا می خوام همیشه تو رو واسم نگه داره

                               خیلی خیلی دوست دارم

میلاد حضرت فاطمه زهرا (س) بر تمامی مادران پر محبت و با گذشت مبارک باد

مامان بزرگ درسته که دیگه کنار ما نیستی ولی همیشه به یادت هستیم

خدایا مواظب فرشته من باش

ببوسم دست و پا مهر و وفاتو                ببوسم آی ببوسم خاک پاتو

برم قربون قلب مهربونت                       که جون و زندگیم بسته به جونت

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم تیر 1385ساعت 5:28  توسط لیلا | 
              خاله و نامزدش

 برای خاله نازنینم وتمامی کسانی که در حال تشکیل زندگی مشترک هستن آرزوی خوشبختی می کنم

                                                          

+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم تیر 1385ساعت 5:57  توسط لیلا | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو وبلاگ
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ

دلم می خواهد باور کنم در دنیایی که زندگی می کنم هنوز چیزهایی هستند که ارزش وقف کردن خویشتن به خود را دارند، بی هیچ سود و هیچ پاداشی، که خود پاداش خویشند. که بی حاصل ترین کارها، می توانند پر مفهوم ترین ها باشند. دنیایی که بی دریغ بودن در آن نشان بی عقل بودن نیست. دنیایی که می شود در آن بخشود، و از نو آغاز کرد. دنیایی که در آن یک دل می تواند هوای دل دیگری را کند بی آن که به جوخه ی اعدام فرستاده شود. دنیایی که در آن آدم ها زود برای هم ته نمی کشند، در وجود هم کنجکاوند، و از مخاطره ی ورود به هم نمی هراسند. دنیایی که نیازمند بودن به دیگری در آن عار نیست، و هنوز می شود در آن لبخند بیگانه و وفای دوست را باور کرد.


نوشته های پیشین
تیر 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
دی 1385
آذر 1385
تیر 1385
پیوندها
دخترهای کوچه پشتی
میمیرم برات
کلبه خانوم کوچولو
سایه روشن
هوادار عشق
عشقم فهیمه
دانلود قالب وبلاگ
پاییز زیبا و دوست داشتنی
محمد و سمانه
کلبه کوچ عشق
دغدغه های امروزی
فانوس-اقیانوس
پایتخت عطش
چرند و پرندهای قلبم
.::دوستانه::.
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM